"رضا پهلوی نه چهرهای وحدتبخش است و نه نماینده آینده؛ او همچنان نماد حذف و سرکوب ملتهای ایران است. نیرویی مصرفشده که نه ارتباطی با آینده ایران دارد و نه صلاحیتی برای رهبری آن".
این سطر آغازین یک مقاله بسیار پرمحتوا و عمیق است که در نشریه معتبر بین المللی اورشلیم پست، منتشر شده و آواتودی متن کامل آنرا بدون هیچ کم و زیادی به خوانندگان عزیز ارائه میدهد:
در حالی که جمهوری اسلامی ایران در پی ازسرگیری اعتراضات سراسری، بهویژه در آبدانان، ملکشاهی (ایلام)، کرماشان و لورستان و در مناطق دیگر کوردستان شرقی—به آستانه فروپاشی احتمالی نزدیک میشود، گفتوگوهای بینالمللی به این سمت میروند که پس از علی خامنهای، رهبر جمهوری اسلامی، چه کسی مسند قدرت را در دست خواهد گرفت.
قدرتهای غربی، بهویژه ایالات متحده و اروپا، از خلأ قدرتی شبیه عراقِ پساصدام یا افغانستانِ پس از اشغال هراس دارند. اما در شتاب برای جلوگیری از هرجومرج، برخی اندیشکدهها و رسانههای جریان اصلی در معرض این خطرند که بار دیگر از الگویی شکستخورده حمایت کنند: ساختاری متمرکز و دولتی که فارس محور باشد، البته با نامی تازه، که پیشینه سرکوب و بی ثباتی نیز دارد.
از سال ۱۹۷۹، ایران با نظامی ایدئولوژیکِ فارسی–شیعی اداره شده است. اما حاشیهرانی ملتهای غیرفارس، پیش از جمهوری اسلامی نیز وجود داشت. تغییر نام «پرشیا» به «ایران» در سال ۱۹۳۵ صرفاً ظاهری نبود؛ ادعایی بود بر هویتی کاذب و همگونساز.
این تغییر، آغاز راهبردی امپریالیستی در دوران مدرن بود که واقعیت چندملیتی کشور را زیر توهم «وحدت» پنهان میکرد و به سیاستی پایدار از سرکوب، اعدام و یکسانسازی اجباری انجامید؛ سیاستی که حقوق فرهنگی و سیاسیِ ملی، قومی و دینی را انکار کرد.
از سلطنت پهلوی تا حکومت دینی کنونی، تمرکز قدرت، ارتش و نهادهای اقتصادی در دست ملت فارس بوده و همزمان، اقلیتهایی که خواستار شناسایی، حقوق زبانی و خودگردانی سیاسی بودند سرکوب شدهاند. فارسی بهعنوان تنها زبان رسمی تحمیل شد و تشیع به شالوده ایدئولوژیک دولت بدل گشت.
ملتها و گروههای قومی از جمله کوردها، بلوچها، آذریها، عربها، ترکمنها، قشقاییها، ارامنه، گیلکها، تبریها و تالشان و نیز اقلیتهای دینی مانند مسیحیان، یهودیان و بهاییان، کنار گذاشته شدند، تحت پیگرد قرار گرفتند یا بهطور خشونتبار سرکوب شدند. جمهوری اسلامی نهتنها از شوونیسم پهلوی گسست نکرد، بلکه آن را کاملتر کرد. رژیم کنونی سیاستهای ملیگرایانه رضاشاه و پسرش محمدرضاشاه پهلوی را گسترش داد و حتی پالایش کرد.
غرب نمیتواند همچنان ایران را مترادف «فارس» بداند. ایران کشوری متشکل از ملتها و قومیتهای گوناگون است که هر یک زبان، فرهنگ و اراده سیاسی خود را دارند. با این حال، سیاستگذاران غربی، همراه با بخش بزرگی از دیاسپورای ایرانی، اغلب به چارچوبی فارسیمحور بازمیگردند. نخبگان تبعیدی در خارج خود را «فارس» معرفی میکنند، اما وقتی پای حقوق کوردها یا بلوچها به میان میآید، شعار «همه ما ایرانی هستیم» را تکرار میکنند. این نه دعوت به وحدت، بلکه ترفندی زبانی برای پوشاندن دههها سلطه و حذف فرهنگی است.
آیا رضا پهلوی صلاحیت رهبری ایران را دارد؟
پیشنهاد بازگرداندن سلطنت با رضا پهلوی راهحل نیست؛ بازگشت به شکست است. در خیزش «ژن، ژیان، ئازادی» (۲۰۲۲–۲۰۲۳)، او نتوانست رهبری کند یا الهامبخش باشد. بهویژه در میان ملتهای غیرفارس. وزیر خارجه پیشین آمریکا، مایک پمپئو، علناً به گزارشهایی درباره ارتباط حامیان پهلوی با سپاه پاسداران اشاره کرد که به اعتبار او لطمه زد. حتی در اوج، کارزار «وکالت میدهم» به زحمت از ۴۰۰ هزار امضا فراتر رفت. فعالسازی دوباره اخیر آن نیز تنها بر بیاهمیتی سیاسی او صحه میگذارد.
پهلوی نه چهرهای وحدتبخش است و نه نماینده آینده؛ او نماد حذف است—نیرویی مصرفشده و فاقد صلاحیت برای رهبری.
گذار معنادار پس از جمهوری اسلامی نمیتواند به ناسیونالیسم فارسی با برچسبی تازه بازگردد. چنین مسیری صرفاً همان نظامهایی را بازتولید میکند که دههها ناآرامی آفریدند. ثبات با احیای گذشته به دست نمیآید. ثبات باید از چارچوبی مبتنی بر تمرکززدایی و شمول برآید؛ چارچوبی که حقوق ملتهای ایران برای تعیین سرنوشت، از جمله خودگردانی سرزمینی یا استقلال، آنجا که مطالبه میشود، را به رسمیت بشناسد. این حقوق باید بخشی از نقشه راه و نظمِ پس از جمهوری اسلامی باشند.
توهم «وحدت ملی» آینده ایران را بهای سنگینی کرده است. جنبشهای کوردی، بلوچی، عربِ اهوازی و دیگران سالهاست راهحلهای دموکراتیک مبتنی بر حکمرانی محلی، حقوق فرهنگی و تعامل بینالمللی را طرح کردهاند. صدای آنان نباید بار دیگر به نام «ثباتِ تحمیلی» به حاشیه رانده شود.
جامعه جهانی باید واقعیتی بنیادین را درک کند: ایران یک دولت-ملتِ تکقوم نیست؛ دولتی متشکل از ملتها و قومیتهای متعدد است، «کشورِ ملتها».
آنچه اکنون نیاز است، بازگرداندن سلطنت نیست؛ بهرسمیتشناختن تفاوتهاست. غرب نباید یک دیکتاتوری را با دیکتاتوری دیگر معاوضه کند و نباید بار دیگر کنترل از بالا را بر عدالت مقدم بدارد. ثبات از احیای نظامی شکستخورده، تحمیلشده توسط بریتانیا و فارسیمحور به دست نمیآید.
با وجود جنبشهای ملیگرای نیرومند، ملتهای غیرفارس در تاریخ از هر مسیر واقعیِ تعیین سرنوشت محروم شدند؛ چرا که بریتانیا برای تضمین کنترل بر زمین، گمرکات و منابع نفتی، تمامیت ارضی پرشیا، که بعدتر ایران نام گرفت، را ذیل معاهده ۹ اوت ۱۹۱۹ در اولویت گذاشت. میراث آن یک «وحدتِ تحمیلی» میباشد که هنوز سایهاش بر امروز سنگینی میکند و روزانه قربانی میگیرد.
حمایت از چشماندازی واقعاً فراگیر در دوران پسارژیم، مستلزم کنار گذاشتن افسانه «ایرانِ یکپارچه و فارسی» و پذیرش تعیین سرنوشت، عدالت و واقعیت چندملیتی کشور است. تنها در این صورت است که هر دولت آیندهای میتواند مشروعیت خود را نزد مردمان ایران به دست آورد.
خاورمیانه باید رو به جلو حرکت کند نه عقب با رد راهحلهای تحمیلی که واقعیتهای میدانی را نادیده میگیرند.